...
هیچ...
فقط همین.
هیچ...
خطخطیهای کودکانه من
باز هم هوای خاطرم ابریست.. همچو هر روزش
باز هم نگاه آینه سنگیست.. مثل دیروزش
کاش بشکند این پای تیک و تاک زمان
که تو تا همیشه بمانی.. هر شبش.. و هر روزش..
...سیمین بهبهانی..
هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
هنوز پای مرا قدرت گریزی هست..
نشان هستی من.. همچو نقطه ای بی بعد
اگرچه هیچ ندارد.. ولیک چیزی هست..
به ذره های من.. این مردگان قرن آلود
خبر دهید که امکان رستخیزی هست..
جوانه های جنونم درید پوسته را..
امید من به بهار شکوفه ریزی هست...

خدا یا کفر نمی گویم !
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و..
از احساس سرشار است...

دیگه حوصلشو ندارم
اصلن..
بودن رو میگم..
نگو که نگم..
نگو که باید بود.. نگو که مهربانی هست.. ایمان هست ..
نگو که سیب هست..
نگو که تا شقایق هست زندگی..
نه نه.. نگو..
چون خودتم خوب میدونی که اینا همش شعره...
وسیع باش و.. تنها و..
سر به زیر و..
سخت...
کم مانده ام ببارم..
شاید پگاه فردا.. خورشید من برآید...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...
چنان نماند..
چنین نیز هم نخواهد ماند...

یه روز عصر که دل آسمونم مثل دل من گرفته بود..
..... صدای آژیرش داره گوشامو کر میکنه.. صدای هیاهوی آدما..
صدای گریه و ضجه.. صدای نا امیدی و غم..
یعنی چی شده؟ چه اتفاق مهمی افتاده؟
مهم...؟؟!
نزدیک میشم.. نزدیکتر.. نوار زردو میبینم که روش نوشته:
محل وقوع جرم..
جرم..؟؟
لطفا نزدیک نشوید..
اینجا ..
دلی شکسته است...
به یاد لحظه ای که اینو از آسمون دزدیدم...
که حالا اون لحظه... ازم خیلی.. خیلی..دوره..